تبليغاتX
عشق آسمانی

عشق آسمانی

شکرگزاری

سلام بر خدای خوبم

امروز اومدم از دل بگم !

دلی که سالها در گرو عشق خدای خوبم بود و هست . سالها تنهای تنها در دلم عشقش را

پروراندم . خدای خوبم امروز اومدم شکر گزاری از تمامه لحظه های زندگی ام !

 معبودم

مریم تمام سالهای عمرش را خطا کرد ولی تو بخشیدیش وباز هم در درگاهت را به رویش باز کردی !

چگونه شکرگزارت باشم در حالی که ناتوانم از شکرت !

پروردگارم چشمهایم هر وقت گریان شدن به اسمان رو کردم زمانی که دلم گرفت در پناهت اروم

گرفتم . ساالها عزیزانی بهم دادی که همشونو دوست دارم برام عزیزن دوستانی به عطا کردی

که قدرشان را میدانم .

 

 بقیه درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/02ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

مرگ وزندگی

هنوز کاملا در قبر زندگی خود جابه جا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی اشنا

مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد . لحظه ای بعد روح سرگردانم با دیدگان اشک الود

از لابلای خاک قبرم بکنارم غلطید!

بودن هیچ گفتگو . دستم را گرفت واز زیر خاک بیرونم کشید. نگاهی به سنگ قبرم افکنده گفت :

ببین این بشر دروغگو و جنایت کار ! حتی پس از مرگ تو هم به حقیقت آنچه مربوط به توست

پشت پازده است ! راست میگفت !

برروی سنگ قبرم نوشته بودند : در سال ۱۳۰۶ متولد شد و ۱۳۳۳ مرد .دروغ بود !

سال ۱۳۰۶ سالی بود که من مردم  وزندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در سال ۱۳۳۳

شروع شد.سنگ قبر را  وارونه کردم تا حقیقت آنچه بود بنویسم !

روحم با خنده گفت : " فراموش کن این مسخره بازیها ر ا  "

به کسی چه مربوط است که تو کی آمدی و کی رفتی !

برو بخواب .....

منهم خنده کنان رفتم  و خوابیدم . چه خوابی !

چه خواب خوبی ....

کاش همه می فهمیدند ...... 

                                                                    کارو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گنجشک :

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛

من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در

خود نگاه ميدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند

 و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛

 من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش

را در خود نگاه ميدارد.

و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،

 گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.

گنجشك گفت : لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام.

 تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟

لانه محقرم كجاي دنيا را گرفت ه بود؟ وسنگيني بغضي راه كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

آن گاه تو از كمين مار پر گشودي.گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

ندانسته به دشمني ام برخاستي!

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 5:49 قبل از ظهر  توسط مریم 

ردپای خدا

شبی خواب دیدم که با خداوند در کنار ساحل دریا قدم می زدم .

در پهنه ی آسمان تاریک صحنه هایی از زندگی ام جلو چشمانم ظاهر شد .

برای هر کدام از آنها رد پای من ودیگری رد پای خداوند بود. زمانی که آخرین

صحنه زندگی جلو چشمانم بسته شد به پشت سر به رد پای های روی ساحل نگریستم .....

تنها یک رد پا بر ساحل نمایان بود. فهمیدم که این رد پای متعلق به غمناک ترین

و سخت ترین  زمانهای زندگی من بود و این مسئله مرا ناراحت کرد و از خداوند

درباره ی این معما پرسیدم : « خداوندا زمانی که تصمیم گرفتم تو را پیروی کنم. تو به

من گفتی که در تمامی مسیر با من قدم زده سخن خوای گفت .

اما متوجه شده ام که در خلال دشوارترین زمان های زندگی ام تنها یک رد پا

 باقی مانده بود. نمی دانم چرا زمانی که بیشتر از همیشه به تو نیازمند و محتاج بودم

تو مرا ترک کردی ! »

او زمزمه کرد : « من تو را دوست  می دارم و هرگز در زمان آزمایش ها وسختی ها تو را

ترک نمی کنم . وقتی تو تنها یک رد پا دیدی . آن زمان بود

که من تو را بر دوش خود حمل می کردم .»

                                                                       ترجمه : راشین سایروس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 عشق

وقتی عشق را به جرم اینکه دوستیها را معنا می دهد در قرنطینه سرد و تاریک مرگ انداختند .

نمی دانید که پروانه ها چگونه سوختند. عاطفه ها چطور فریاد می کشیدند که آخر چرا باید

عشق که باعث گرمی مهربانی است بمیرد ؟ اگر عشق برود نسیم جدایی بر همه قلب ها

طنین انداز خواهد شد و قلبهای پر تپش یخ می زنند و دیگر از اشک هایی که به خاطر رفاقت

 ریخته می شوند اثری نخواهد ماند . اگر عشق رود دیگر هیچ کس نخواهد ماند تا قصه مهربانیها

و دوستیهای جاودان رابر بالهای سوخته پروانه بنویسید که آدمی روزی با عشق زنده بود . 

ما درک کردیم محبت و عشق را و همچنین باور داشتیم که دوستیهایمان با عشق زیبا هستند

و خواهند ماند . و این را هم فهمیدیم که مرگ هم جزئی از عشق است و فراتر از عشق . عاطفه

محبت و مهربانی قطره های اشکی است که بالهای سوخته پروانه ها را مرهم می شوند و

قلبهای یخ زده را جلا می بخشد .....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

سلام دوستان عزیزم

قبل ازهرچیز میخوام ازتون تشکر کنم  که توی این مدتی که نبودم . تنهام نذاشتین و با نظرات زیباتون بهم دلگرمی دادین که بازم بنو یسم . نمیخواستم به این زودی بیام ولی امروز سحر چیزی  به ذهنم رسید که خوندش خالی از لطف نیست. التماس دعا 

درکرانه های قلبم به دنبال کور سویی می گشتم. مانند ابراهیم که در آن بیابان به دنبال نشانه ای ازخدا بود.در آن تاریکی و ظلمت به راهم ادامه دادم . گاهی بر زمین میخوردم و گاهی خسی بر پایم می نشست. ولی    نا امید نمی شدم ! ناگهان دلم لرزید . پایم سست شد . آری درآن ظلمت چیزی را دیدم که نمی دانم چه بود؟  دوان دوان بسویش رفتم وقتی رسیدم . قلبی شکسته را دیدم که بر رویش نوشته بود :   توبه!

زانو زدم و قلبم را برداشتم ودستانم را به سوی آسمان درازکردم و

 با تمام وجودم گفتم :

بارپروردگارا!

                       مرا با تمام گناهانم عفو کن !!!

شبهای قدرنزدیکه بیایید درآن تاریکی شب قلبمون رو دردست و قرآن

برسربگیریم و با دلی  شکسته بگو ییم : 

                            الهی!    العفو العفو العفو ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

دوستت دارم !!!!!!!!!!!

سلام دوستان اینبار میخواهم متفاوت بنویسم . اینبار میخواهم از آسمان به زمین بیایم !

 

كارت پستال درخواستي www.orchid.blogfa.com

<<بقیه در ادامه >> 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گفتگو با خدا

دررویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم . خدا پرسید پس تو میخواهی با من گفتگو کنی !

من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید ! خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است.

پرسیدم : چه چیز بشر تو را متعجب میسازد ؟

خدا پاسخ داد : کودکیشان .

اینکه آنها ازکودکیشان خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند

وبعد دوباره  پس ازمدت ها آرزو می کنند بازکودک شوند.

اینکه آنها سلامتی خود را ازدست می دهند تا پول بدست آورند .

وبعد پولشان را ازدست می دهند تا سلامتی ازدست رفته شان را باز جویند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند وحال خویش را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه درآینده.اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند

که گویی هرگزنمی میرند وبه گونه ای می میرند که گویی هرگزنزیسته اند.

دستهای خدا دستهایم را گرفت ومدتی سکوت کردیم.

ومن دوباره پرسیدم بعنوان پدرمیخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت :بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای شدید در قلب آنهائیکه دوستشان

 داریم ایجاد کنیم . اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

 بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را داردبلکه کسی است

که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که دونفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند

 وآن را متفاوت ببینند. با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم .

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به من بگویید ؟

خدا خندید و گفت فقط بدانند من اینجا هستم . همیشه !!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

گناه

نفس ، گناه ، شیطان

نفس : خواسته های درونی ، تمایلات دنیوی ومعنوی انسان

 گناه : خواسته هایی که در دادگاه وجدان ، حکم مجازات می خورد.

و اما شیطان : فرشته رانده شده

این بار نمی خواهم از عشق بگویم!

نمی خواهم از دوست داشتن وحس زیبای پروانه شدن بگویم!

می خواهم از گناه،آری گناه،همان که سالهاست با من همراه است، بگویم!

دانه های اشک برروی گونه هایم جاری می شود، وبی امان پایین می ریزد

اما دلم سبک نمی شود، دلم از این دنیا از این همه گناه به درد آمده!

هیچ وقت نفس وشیطان رادرکنار هم ندیدم !

هیچ وقت دلیل گناهانم را شیطان ندانستم !

نفس سرکش من در دستان خودم بود!

خودم ندانستم وگناه کردم!

می دانید چرا ؟

زمانی که کار نیکی میکنم با غرور می گویم خودم کردم، وحال زمان گناه

بگویم : شیطان مرا فریب داد!

نه ! شیطان نمی تواند دلیل گناه من باشد!

شیطان وجوددارد مانند گناه ، ولی دلیل گناه من شیطان نیست!

نفس سرکش من است که نمی تواند در برابر گناه بایستد .

وحال از شما می پرسم :

گناه ؟

نفس ؟

شیطان؟  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

تولد

می خواهم دوباره شروع کنم ، از آغاز ، از اول ، از همانجایی که فهمیدم کیستم یا چیستم!

می خواهم خود بدانم ز کجا آمده ام و به کجا خواهم رفت.

می خواهم بدانم چه کسی لایق دوست داشتن و چه کسی لایق عشق است؟

می خواهم کمکم کنی تا بدانم کیستی ؟ و چرا مرا به دنیا آوردی ؟

می دانی می خواهم دوباره زندگی را شروع کنم مثل همان روز که متولد شدم.

ولی اینبار از شکم مادر متولد نخواهم شد ! بلکه از درون عاطفه ، محبت و عشق تو زاده خواهم شد.

می خواهم زندگی را با تو بیاموزم و بدانم چگونه لایق عشق تو  باید شد؟

می دانم حرفهایم را می شنوی ، می دانم دیگران فکر خواهند کرد تنها یک احساس است.

ولی نه ، این طور نیست . من آن را درک کردم وبا تمام وجود قبولش کرده ام .

نمی دانم آنها چگونه می اندیشند به من ؟

ولی می دانم وجودم با تو آرام می شود.

می خواهم پیله هایم را پاره کنم وپرواز کنم به اوج آسمان ، بسوی  تو .

نمی دانم چقدر دیگر باید این پیله ها را پاره کنم ولی تا پروانه شدن صبر میکنم !

تا بدانی دوستت دارم وجان شیرین را به تو تقدیم میکنم .

اینها را می نویسم تا روزی فراموش نکنم که برای پروانه شدن تلاش کردم !

تا فراموش نکنم زنده ام برای تو ، گریه میکنم برای تو ، ناله میکنم برای تو

وحال جانم را تسلیم میکنم برای تو....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط مریم  |